قصر اسمونی
خاطرات سعید 1372
سلام عرض می کنم خدمت خوانندگان محترم قصر اسمونی! جا داره از همه ی شما معذرت خواهی کنم به خاطر تاخیر زیادم... و از همه ی شما ممنونم که این مدت منو تنها نزاشتین حالا بعد از مدتها اومدم و چند تا پست گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد ... چشماتو وا کن که سحر تو چشم تو بیدار بشه نجات عشق : خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده جزيره بود. ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ وجود ندارد. قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد. حزن آلود بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد.آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده گفت:بيا من تو را خواهم برد.عشق آنقدر خوشحال بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد مشغول علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است. خيلی دوستون دارم با تشکر از همه ی دوستان گلم : قصر اسموني سعيد سلامی دوباره خدمت تک تک کاربران و دوستانی که به قصر اسمونی من سر میزنن. امیدوارم حال همهتون خوب باشه و در سلامتی کامل به سر ببرید نظرات همتون رو خوندم .و مطمئن هستم پاسخ همتون رو دادم. امادرمورد دوستانی که انتقاداتی در مورد وبلاگ کرده بودند بگم که چشم همه کارهایی که گفته بودین رو انجام میدم.در ضمن میخوایم یه امکاناتی رو به وبلاگ اضافه کنیم که به ترتیب خدمتتون عرض میکنم. 1-انتخاب بهترین وبلاگی که از قصر اسمونی دیدن کرده و گذاشتن لینک ان به صورت لوگو در وبلاگ. 2-گذاشتن اتاق چت برای اینکه دوستان بتونن دردل هاشون رو اونجا با من بیان کنن. 3-برای راحتی کارشما ادرس سایت را ساده کردیم و به ادرس ___ دامین زدیم.شما میتونین با این ادرس از وبلاگ دیدن کنید. 4-قالب وبلاگ رو هم عوض کردم در ضمن به علت اینکه فصل،فصل امتحانات است بنابراین نمیتونم زود اپ کنم و نظر بدم.بنابراین فقط همین یک اپ را میکنم و فکر نکنم به زودی بتونم اپ کنم.درضمن ادامه ی خاطرات تابستان رو اپ بعدی حتما میزارم. امیدوارم همه بچه هایی که امتحان دارن در امتحاناتشون قبول بشن ونمره ی عالی وقبولی بگیرند وهچنین ازتون میخوام که برای منم دعا کنید تا بتونم فصل امتحانات رو به خوبی پشت سر بزارم. التماس دعا تا اپ بعدی همتون رو به خدا ميسپارم. سعيد- قصر اسمونی امیدوارم همگی خوب باشین و سلامت هووووووووووو! امروز میخوام هم ادامه ی خاطرات تابستانی و هم اینکه یه شعررو اپ کنم.امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو مثل همیشه همراهی کنید. ---------------------------------------------------- ..خلاصه سرتون رو درد نیارم .صبح بیدار شدیم وبعد از صبحانه خوردن از سبزوار به طرف مشهد مقدس حرکت کردیم. در بین راه بازم کلی میگفتیم و میخندیدیم.در شصت کیلومتری مشهد در قدمگاه امام رضا (ع) توقف کردیم..اونجا یه زیارت گاهی داشت که جای پای اما رضا (ع) نقش بسته بود.و ما اونجا رو زیارت کردیم.و همچنین چشمه ای که به اذن خدا فوران کرده بود و در زیر زمینی قرار داشت و خیلی زیبا بود .ما هم رفتیم و از اب ان چشمه نوشیدیدم.وکمی از اب را هم با خودمان اوردیم.بعد ساعاتی انجا را ترک کردیم. و به را ه خود ادامه دادیم . و ساعات یازده و نیم به مشهد مقدس رسیدیم و در انجا به هتلی رفتیم و بعد از نهار خوردن ساعاتی را استراحت کردیم تا خستگی راه از تنمان بیرون برود. خلاصه ...... شب را هم در هتل ماندیم و بعد از شام به سوی حرم حرکت کردیم.چه شور وهیاهویی در حرم بود. اینم عکس قدمگاه از همه جای ایران وحتی از کشورهای دیگر هم به زیارت و پابوس امام رضا (ع) امده بودند جای همتون خالی انشالله زیارت نصیب همه شود من تا حالا 2 باری رو به مشهد رفتم البته خونوادم زیاد رفتن. هر سالی که میرفتیم ذوقمان بیشتر میشد. تو دلم یه شور ونشاطی بود وقتی که گنبد زرد امام رضا (ع) رو میدیدم اشک تو چشام حلقه میزد و دلم میخواست ساعت ها نگاش کنم داخل حرم خیلی شلوغ بود.بالاخره تونستیم زیارت کنیم و چند رکعت نماز به جا اوردیم وبرای شفای مریض ها دعا کردم و ....... به یادوعشق امام رضا (ع) صلوات اللهم صل علی محمد وال محمد ----------------------------------------------------------- اینم پست دوم: با من بمان تا از خورشید مهربانی بسرایم تا عطر شکوفه های درخت بید مشک را حس کنم تا اهویی شوم در میان مرتع چشمان زیبایت و طلوعی شوم در افق های نیلگون زندگیت با من بمان تا همچون باران بر کویر دلت ببارم تا دریچه ای شوم میان تو و کوچه اری با من بمان چرا که با تو بودن من خاطره ای است ماندگار در صفحه صفحه ی کتاب زندگیم ---------------------------------------------------- انشالله هفته ی بعد اگه خدا بخواد ادامه خاطره رو براتون میگم ارادت داریم یه تریلی فدای شما ..سعید با تشکر از همه شما دوستان گلم در ضمن میخوای نظر بدی برو اپ پایینی نظر بده ------------------------------------------------------ خیلی به من خوش گذشت امیدوارم شما هم با خوندنش لذت ببرید روز سه شنبه یهنی ششم شهریور ماه سال 86 با خونواده ی عزیزم به طرف مشهد مقدس حرکت کردیم. در بین راه در جاهای مختلفی توقف کردیم .در شهر ملایر در یک پارک ایستادیم.و استراحت کردم.پس از مدتی به راه خود ادامه دادیم. میخندیدیم.و واقعا خیلی خوش گذشت.و اینکه ساعت 8.20 شب به قم رسیدیم و همان جا توقف کردیم.وشام خوردیمو نمازمون رو هم به جا اوردیم. و در ساعت 10 از قم به سوی تهران حرکت کردیم.و در نهایت ساعت 12 شب به تهران رسیدیدم .و به حرم حضرت امام خمینی رفتیم.و پس از زیارت و نماز و دیگر همان جا چادر زدیم.وخوابیدیم. خلاصه صبح که بیدار شدیم دوباره به حرکت خود ادامه دادیم. و برای استراحت در جاهای مختلفی میایستادیم. بعد از مدتی به دامغان رسیدیدمو نهار را درانجا خوردیم و دباره به را افتادیم.و شب به سبزوار رسیدیم و باز هم در سبزوار چادر زدیم و... مدتی اونجا به به گردش پرداختیم.سبزوار هواش خیلی خیلی گرم بود.تا نصف شب بیدار موندیم از بس هوا گرم بود. و طاقت فرسا.خلاصه اون شب رو تا نصف شب میگفتیم و میخندیدیم و از گرمی هوا شکایت میکردیم. انشالله ادامه ماجرا رو هفته ی دیگه در اپ بعدی براتون میگم. خسته نباشی.نظرتون چی بود؟ هفته ی دیگه منتظرمون باشید من سعید هستم ..و این وبلاگ رو برای بروز خاطراتم درست کردم اما بیوگرافی من من سعید متولد ۱۳۷۱ تقریبا ۱۳۷۲ از استان کرمانشاه و دوست دارم همه شما منو یاری کنید تا یک وبلاگ عالی بسازم انشالله از هفته ی دیگه خاطراتم رو اینجا ذکر میکنم هفته ای یک بار در ضمن ایدی من برای چت کردن با من bezan_berim71 منتظر نظرات خوبتون هستم با تبادل لینک هم موافقم
صدا بزن اسممو تا زمستونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزار هزار بشه
اون که میون من و تو خط جدایی کشیده
دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه
سر به ستاره میزنم سکه ی ماه و میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
با من بمون با من بمون نزار که تنها بمونم
نزارکه خونه ی دلم دوباره تنگ وتار بشه
عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
در جزيره اي زيبا تمام حواس .زندگي مي كردند:شادي.غم.غرور.عشق.و ... روزي
و جزيره را ترك كردند.اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت .عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را
ثروت گفت :نه .مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
غرور گفت:نه.نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و
غم در نزديكي عشق بود.پس به او گفت:اجازه بده.تا من با تو بيايم.غم با صداي
گفت:من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما اون آنقدر غرق شادي و هيجان
كسي كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد.عشق نزد علم كه
حل مسئله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:آن پيرمرد كه بود؟
علم پاسخ داد:زمان
عشق با تعجب گفت:زمان!اما او چرا به من كمك كرد؟



![]()
![]()
.خلاصه توی راه با هم میگفتیم و ![]()
![]()
![]()





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| :قالبساز: :بهاربیست: |



